
سلام دوستان این داستان رو خودم نوشتم. بعد از اینکه مطلبم رو خوندین حتما نظر بزارید.ممنون.

سلام دوستان این داستان رو خودم نوشتم. بعد از اینکه مطلبم رو خوندین حتما نظر بزارید.ممنون.
پسرخاله ی کلاه قرمزی رفته بود یه کیک مسموم رو تنهایی خورده بود،
که بقیه مریض نشن؟!
بهش گفتن:
خب چرا ننداختی دور؟
گفت:
"آخه مورچه ها مریض میشدن . . .
به مورچه ها که نمیشه سرم وصل کرد !!!"
این یعنی همون یه ذره معرفت . . .!
عرض کرد: « یا اله العالمین » ( ای خدای جهانیان )!
جواب شنید: « لبیک » . . .
سپس عرض کرد: « یا اله المحسنین » ( ای خدای نیکو کاران )!
جواب شنید: « لبیک » . . .
سپس عرض کرد: « یا اله المطیعین » ( ای خدای اطاعت کنندگان )!
جواب شنید: « لبیک » . . .
سپس عرض کرد: « یا اله العاصین » ( ای خدای گنهکاران )!!!
جواب شنید: « لبیک، لبیک، لبیک » . . .
حضرت موسی (ع) تعجب کرد!
و عرض کرد: خدایا!
تو را خدای جهانیان، خدای نیکوکاران، خدای اطاعت کنندگان خواندم،
یک بار فرمودی « لبیک »،
ولی تو را خدای گنهکاران خواندم سه بار «لبیک» فرمودی،
حکمتش چیست؟؟؟
جواب آمد:
مطیعان به اطاعت خود،
نیکوکاران به نیکوکاری خود،
و عارفان به معرفت خود اعتماد دارند.
گنهکاران که جز به فضل من پناهی ندارند!!!
اگر از درگاه من نا امید گردند به درگاه چه کسی پناهنده می شوند . . .؟!

وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم…
پیرمرد با کتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها گره کرده!
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!
ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
داداشم داشت نماز میخوند من هم داشتم آهنگ گوش میدادم .دیدم وسط نماز گفت :" الله اکبر" فکر کردم شاید صدای گوشیم زیاد..یکم کمش کردم یک دقیقه بعد دوباره گفت :"الله اکبر " فکردم بازم حواسش رو پرت میکنه کلا موزیک رو قطع کردم .
نمازش که تموم شد گفتم چرا اینقدر "الله اکبر" میگفتی ؟
گفت :منظورم این بود که از این آهنگ خوشم نمیاد .بزن آهنگ بعدی.
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که
خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد …
شاگردان با خشم به او می نگریستند
و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است .
آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت …
فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده
تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند
و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد.
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود …
یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود
در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید:
چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید
و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!
ابوریحان گفت:
یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ،
اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد…
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد …
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود
و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد ، روانش شاد …
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید :
هنرمند و نویسنده مزدور ازهر کشندهای زیانبارترند!!!!!


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت.
![]()
آورده اند که بهلول سکه
طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول
دیوانه است جلو آمد و گفت :
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو
میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند
و ارزشی ندارند
به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :
اگر سه مرتبه با صدای بلند
مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :
تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از
طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون
کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .
ﻫﺎﻧﯽ ﻭ شیخ ﻣﺮﯾﺪ یکی ﺍﺯ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻬﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﭘﺮﺑﺎﺭ ﺑﻠﻮﭼﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﺮﻥ ﻫﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﻣﻪﯼ ﺷﻌﺮﯼ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻫﺎﻧﯽ ﻭ شیخ ﻣﺮﯾﺪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺩﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﺭﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺁﺗﺸﯿﻦ ﺑﻪ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ